حكيم زجاجى

654

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به ايتاخ بىمر پراكنده گفت * ورا در سخن كمترين بنده گفت همىگفت كاى بدنشان ترك شوم * تو را شد كنون مصر تا شام و روم تو طباخ بودى شدى شهريار * ندارى كنون در جهان مثل و يار ببرم سرت را به‌زودى ز تن * بيندازم اندر صف انجمن 205 به دو گفت ايتاخ كاى بىهنر * نترسد ز غرم ژيان شير نر تو را من رسانيدم اين جايگاه * ز من گشتى اندر جهان پادشاه منت سرنگون اندر آرم ز تخت * نسازد تو را نيكى اى شوربخت ز خلوت يكى ديگر آرم برون * نشانم به جاى تو اى ديو دون چو ايتاخ از اين در سخن‌ها بگفت * بيفتاد برجاى جعفر بخفت 210 سپيده كه جعفر درآمد ز خواب * سرش بد گران از بخار شراب به دو زيركى گفت كامشب چه رفت * كه آمد به نزد شما و كه رفت چنان مست بودى ز جام نبيد * كه ديو از نهيب شما مىرميد به ايتاخ گفتى كه خونت به راه * بريزم همين‌دم بر اين جايگاه سر و استخوانت سگان را دهم * تنت را به دود و دم اندر نهم 215 كشيدى بر آن نامور تيغ تيز * نمودى سران را دم رستخيز تحمل بسى كرد ايتاخ مير * نزد دم دلاور در آن داروگير و ليكن چون از حد فزون گشت بار * درآمد دمى نامبرده به‌كار تو را گفت بنشين مشو نيم‌خيز * اگر نى ببينى دم رستخيز زنم بر سر بدگهر خنجرى * نشانم به جايش عيان ديگرى 220 چو بشنيد جعفر بترسيد سخت * بلرزيد حالى چو برگ درخت بيامد به نزديك ايتاخ و گفت * كه گفتار مستان ببايد نهفت بود كمتر از مرد ديوانه مست * نبايد حديثش گرفتن به دست تويى راحت روح رنجان من * پدروار لرزنده بر جان من جز از تو مرا كيست اندر جهان * تويى يار من آشكار و نهان 225 گر از بيخودى با تو بد گفته‌ام * يقين است كان بد به خود گفته‌ام اگر عذر من درپذيرى رواست * دلم دردمند است و لطفت دواست ببوسيد ايتاخ پاى امير * بپذرفت عذرش به روشن‌ضمير